عذاب

تا همین چند ساعت قبل فکر می کردم سیل و زلزله و تگرگ و ... بلایای آسمانی است. فکر می کردم آنقدر اوضاعمان خراب شده است که خداوند بلاها را از آسمان و زمین میفرستد.فکر می کردم به خاطر این همه گناه و خون و خون ریزی میان مسلمانان و غیره خداوند بلاهایش را می فرستد تا اینکه این جمله را خواندم:

"خداست که می تواند از فراز سرتان یا از زیر پاهایتان عذابی بر شما بفرستند, یا شما را به صورت فرقه ها یا گروه های مختلف به هم اندازد و گزند برخی از شما را به برخی دیگر بچشاند. بنگر که چگونه نشانه ها را به سوی اندیشه ها می گردانیم .باشد که آنان بفهمند".....

آیه 65 سوره انعام

حالا دیگر می فهمم همین تفرقه و کشت و کشتار میان مسلمانان و داعش و یمن و عربستان و قطر و..... همه اینها عذاب است. عذاب الهی....

و چقدر بعد از خواندن این آیه فهمیدم و به وضوح درک کردم که که این قران چقدر زیاد برای همه زمان هاست. چقدر زیاد نشانه دارد. چقدر  زیبا جزئیات دنیا و زندگی انسان را نشان می دهد. اما کیست که بفهمد...؟

هوای حرم



دخترکی نوشته بود "من با پاهایم عاشق شدم". راست می گفت....

اما این روزهای اخیر ناخودآگاه پاهایم رسید به حرم نوه امام حسین (ع), خلوتی اش ناباورانه بود؛ آنقدر که بغض شلوغی ضریح حسین را با دقایقی نشستن پای این ضریح خلوت جبران کردم...

پ.ن: امام زاده زید واقع در بازار تهران

بدون شرح

 پیامبر اکرم (ص):زمستان بهار مؤمن است،از شبهاى طولانى‏ اش براى شب زنده دارى، و از روزهاى کوتاهش براى روزه‏ دارى بهره مى‏ گیرد.

چرااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

"فَمن یکونُ اسوَء حالاََ مِنّی"

چه کسی حالی بدتر از من دارد؟

محبوب من !

می شود قلبم را برای خودت نگه داری؟

تا شیطان شادابی ام را نگیرد, دلم را نگیرد , عشقم را نگیرد.

من هنوز کودکی نحیفم

هنوز شانه های کوچکم تاب گناه را ندارد

هنوز شب های بی تو خواب های تلخ می بینم

هنوز به عطر نفس های تو محتاجم.

چرا مرا مثل گنجشکی خیس در آستین نمی گیری و به خانه نمی بری؟؟

چرا؟

چرا؟

چرا؟

چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

پ.ن: کتاب درخت سوخته در باران(ناصر حدادی)

اطلاعات بیشتر در مورد این کتابpixelbook.ir

پیادگان عشق

 

با زینبِ "حسین" شما هم نوا شدید

زین رو پیاده راهی کرب و بلا شدید

ای خوش! به خوان دوست شما را صلا زدند

از بند خویشتن چو تمامی رها شدید

گشتید مبتلا چو به عشقش ز جان و دل

رفتید در مسیر بلا، کیمیا شدید

سختی راه بود ولی تازیانه، نه

زنجیر نه، که در خور مدح و ثنا شدید!

بی حرمتی نبود، تمامی نواخت بود

در جمعشان چه گرم، صمیمانه جا شدید

سرما و سوز بود، عطش را نشانه، نه

غربت نبود، با همگان آشنا شدید

آغوش عاشقان چه گشاده برایتان

در بارگاه شاه شهیدان، گدا شدید

دستتان پُر است ز سوغات معنوی

ز الطاف دوست، پاک ز جرم و خطا شدید

ای زائران، زیارتتان شد قبول یار

بر چشمِ جان ما به یقین توتیا شدید

اکسیر عشق بر مِسِتان در مسیر راه

بارید آنچنان که تمامی طلا شدید

یا رَب، هزار شکر عزیزان سلامت اند

دریادلان، به کشتی دل ناخدا شدید

«سیمین» به حال خوب شما غبطه می خورد

با زینبِ "حسین" شما هم نوا شدید

پ.ن: این شعر زیبا رو سرکار خانم سیمین میرآفتاب؛ مادر یکی از همسفرهامون سروده اند.


روزهای آخر است. استرسم تبدیل به هیجانی شده یا بغضی یا چیز عجیبی..

هنوز هم باورم نمی شود . باور نمی کنم می خواهم بروم

همه منصرفت می کردند اما تو می روی. بگذار یک عده بگویند دیوانه است!؟

این روزها دیوانگی چیز عجیبی نیست...!

اما من می خواهم همه لحظاتی را که "تو" در خلوت و شلوغی ام نبودی را جبران کنم‌ حسین...

من میخواهم پاهایم آبله بزند...

می خواهم برای رسیدن به حَرَمت نفس نفس بزنم..

می خواهم ادای شیعه بودن دراورم...

....

ارباب خوبم اینها ناقابل است همه اش برای تو. برای آقایی ات. برای بزرگی ات. برای مهربانی ات

من فقط می خواهم اجازه دهی آن دورها آن عقب ها به اندازه ظرفیتم در سپاهت باشم. می خواهم اجازه دهی نگاهت کنم. می خواهم نگاهت کنم..

نگاهت کنم

نگاهم کنی...


حنّان...

  "او" همان است که آن روز لعنتی در قطار گفت چشمانت را ببند کمی دراز بکش بعد خیره شو به بیرون و اشک بریز و با "من" حرف بزن ."او" همان است که آن صبح زیر قبه امام رئوف (ع) بند دلم را از همه قیود آزاد کرد و بغض فروخرده ام را گشود و گفت: اشک بریز و اعتراف کن.

"او" همان است که آن اتفاق وحشتناک اما واجب را با سفر مشهد همزمان کرد تا من جایی را برای آرام شدن داشته باشم.

"او" همان است که وقتی برگشتم چنان آرامشی بر قلبم نهاد که باورم نشد این منم.

"او" آنقدر با گذشت و مهربان و صبور و...است که باورنکردنی ست.

"تو" یا همان "او" چقدر می توانی صبور باشی؟ چقدر می توانی زشتی ببینی؟ چقدر می توانی عهد و پیمان شکنی ببینی اما همه را با یک ببخشید گفتن فراموش کنی، قلبم را از نو لباسی سپید بپوشانی و بگویی: این تویی حنّان! قلبت را ببین چقدر سپید است. چقدر آرام است. "من" را ببین که در همین قلبت هستم و چقدر به تو نزدیکم.

حنّان! تا این جایش با "من" بود، از این به بعدش با تو، یک قدم بیا بقیه اش با "من"...

و "تو" چقدر خوبی، و من چقدر پست و حقیر و فقیرم که همه این مدت ندیدمت یا گمت کردم یا گم شدم، اما "تو "حرم امام رئوف را بر سر راهم گذاشتی تا از نو پیدا شوم.

او، تو، انیس، رب، اله، حنّان؛ چگونه در برابر این همه مهربانی پاسخگو باشم؟

من فقط در حرم گفتم " دوباره می شود کمی مرا بغل کنی خداو آغوشت چقدر گرم و آرام بود چقدر دوست داشتنی بود، چقدر امام عشق قشنگ گفت:آن کس که "تو" را نیافت چه چیز یافته؟ و آن کس که "تو" را یافت چه چیز را نیافته؟

خدای حنّانِ من! آغوشت را از من مگیر. بگذار لذت این آرامش و امید تا همیشه همراهم باشد. بگذار در آغوش گرم و مهربانت لباس مشکی ام را برای امام عشق بپوشم.

بگذار در آغوشت بمانم، همین برایم بس است از تمام داشتن ها و نداشتن ها

"تو" که باشی من همیشه آرامم.

اگر دست از پا خطا کردم دستم را رها مکن و مرا تنها مگذار اما خودت نشانم بده که راه را به خطا رفتم.

تو برایم کفایت می کنی...

پ.ن:1-چقدر در پس این نوشته ها اشک ریختم، نمی دانم، روضه نبود اینها،سختی نبود، درد نبود، همه اش دلتنگی های دخترکی بود که تازه در آغوشت آرام گرفته بود و ترسید این را هم از دست بدهد.

صبر .. صبر.. صبر...

چقدر این کلمه زیباست...

و لِربّک فَاصْبر...

نوشته شده در اول محرم الحرام 1435 هجری قمری

2- حنّان، یکی از زیبا ترین صفات خداست به معنای بسیار بخشنده و بسیار مهربان..

بگذار این سال های حرام بگذرد...

در قبایل عرب همواره جنگ بود‌ اما مکه زمین حرام بود و چهار ماه رجب. ذی القعده. ذی الحجه و محرم زمان حرام بود. یعنی که در آن جنگ حرام است. دو قبیله که با هم می جنگیدند تا وارد ماه حرام میشدند جنگ را موقتا تعطیل می کردند اما برای اینکه اعلام کنند در حال جنگند و این آرامش از سازش نیست و چون ماه حرام رسیده است و  بگذرد جنگ ادامه خواهد یافت سنت بود که بر قبه خیمه فرمانده قبیله پرچم سرخی برمی افراشتند تا دوستان دشمنان و مردم  همه بدانند که جنگ پایان نیافته است.

....

آنها که به کربلا می روند می بینند که جنگ با پیروزی یزید پایان گرفته و بر صحنه جنگ آرامش مرگ سایه افکنده است. اما می بینند که بر قبّه آرامگاه حسین پرچم سرخی در اهتزاز است.

بگذار این سال های حرام بگذرد...

پ.ن: برگرفته از پک فرهنگی آن پرچم سرخ/ شهرداری تهران/محرم ۹۱

سرگردان....

جیم فنگ!

اول: حتما بیشترتان این تجربه را داشته اید. آمده ای سر کلاس دانشگاه, حضور زده ای و بعد از یک ربع ناپدید شده ای!

استاد اگر استاد باشد و باهوش, آخر ترم می گوید: فلانی! 6 تا غیبت داری! و تو با التماس می گویی که نه استاد من بودم. من فقط سه جلسه غیبت داشتم و امثالهم ... استاد لیست را نشانت می دهد و می بینی که جلوی اسمت سه تا جیم گذاشته....

دوم: وقت نماز می شود, ( البته اگر بخواهم خوش بینانه نگاه کنم که همگی اهل نماز اول وقتیم) وضویی می گیریم و بعد "الله اکبری" می گوییم و چند دقیقه بعد "السلام علیکم ورحمه الله و برکاته"

چقدر داستان این نماز خواندمان به حضور زدن در کلاس و بعد جیم شدن شبیه است! الله اکبر که می گوییم حضورمان را می زنیم و بعد ....

تمام مدت درس نماز می خواندیم , اصلا حمد و سوره لقلقه زبانمان شده؛ اما چقدرش دلمان با زبانمان چرخیده؟ چقدر دلمان همراه جسممان رو به قبله شده یا بهتر بگویم چقدر دلمان به توحید پی برده؟ چقدر در نماز فقط به "او" فکر کردیم؟

.

.

.

سوم: حواست هست عزیز! حمد خواندی, گفتی تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می جوییم , دروغ میگوییم؟؟؟؟ سوره خواندی, خم شدی, سجده کردی(عزیزترین عضو بدنت را به خاک گذاشتی),سلام دادی. اما اصل کاری نبوده, اصل کاری حاضر نبوده, دل را می گویم, دلت نبوده عزیز!

دل که نباشد نماز قبول است آیا؟

"اِن قُبِلَت قُبِلَ ما سِواها و اِن رُدَّت رُدَّ ما سِواها"*

این نماز چیست که اگر قبول شود, بقیه اعمال هم قبول می شوند و اگر خدایی ناکرده رد شود....

* وسائل الشیعه ج 3 ص 22 حدیث 10